به غير از آنکه بشد دين و دانش از دستم
بيا بگو که ز عشقت چه طـــــرف بربستم
اگر چه خرمن عمـــــــرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزيـــــزت که عهد نشکستم
چو ذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امن
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست
که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم
همه عمر صبر کردن
به امید آنکه روزی
به کف اوفتد وصالی
به تو حاصلی ندارد
غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی
به درازنای سالی
عاشقم عاشق و جز وصل تو درمانش نیست
کیست زین آتش افروخته در جانش نیست
جز تو در محفل دلسوختگان ذکری نیست
این حدیثی است که آغازش و پایانش نیست
راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود
جز بر دوست که خود حاضر و پنهانش نیست
با که گویم که بجز دوست نبیند هرگز
آنکه اندیشه و دیدار بفرمانش نیست
گوشه چشم گشا بر من مسکین بنگر
ناز کن ناز که این بادیه سامانش نیست
سر خم باز کن و ساغر لبریزم ده
که به جز تو سر پیمانه و پیمانش نیست
نتوان بست زبانش ز پریشان گویی
آنکه در سینه به جز قلب پریشانش نیست
پاره کن دفتر و شکن قلم و دم در بند
که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست
دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد
محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد
معتکف گشتم از این پس به در پیر مغان
که به یک جرعه می از هر دو جهان سیرم کرد
آب کوثر نخورم، منت رضوان نبرم
پرتو روی تو ای دوست جهانگیرم کرد
دل درویش به دست آر که از سر الست
پرده برداشته آگاه ز تقدیرم کرد
پیر میخانه بنازم که به سر پنجه خویش
فانیم کرده، عدم کرده و تسخیرم کرد
خادم درگه پیرم که ز دلجویی خود
غافل از خویش نمود و زبر و زیرم کرد
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم
هیچ لایقترم از حلقه ی زنجیر نبود
یا رب این آینه ی حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حسرت بدر میکده ها بر کردم
چو شناسای تو در میکده یک پیر نبود
نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
يا خَيرَ حبيبٍ و مَحبوب...
الهي!
هرآنچه نپايد، دلبستگي نشايد...
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
قوم موسی گفتند در آن سرزمین مقدس گوهی مقتدر و قهار و ستمکار
هستندو هرگزتا آنها ازآنجا خارج نشوند ما داخل نخواهیم شد ؛ هرگاه
آنان بیرون شدند ما داخل می شویم"(آیه 22 سوره مائده)
این حرف ، حرف خیلی از آدم های روشن فکر این دوره و زمان
است که شریعت را به خاطر عده ای که در جستجوی این راه گمراه
شده اند و راه رابه خطا رفته اند ،به خاطر این عده ، شریعت را
انکار می کنند، می گوینداگر اینها مسلمان هستند ما از این اسلام
گریزانیم (البته من هم از آن دسته هستم که دسته دوم را همیشه محکوم
میکنم چون این ها به نام انسان مومنو مسلمان و سخت گیریهای نا بجا
تصویر اسلام را مخدوش میکنند، اگر چه هرگز منکر بعضی سخت
گیریهای دین نیستم اما معتقدم این سختگیری را باید بیشتر نسبت به
خودمان داشته باشیم و نسبت به دیگران سهل گیر باشیم و اجازه
دهیم آن دسته که در جستجوی حقیقتند اما به راحتی تن به شریعت
نمی دهند،در عمل نتیجه مقید بودن به دین را ببینند، این طور هم
اصولی تر است و همزیباتر...)
"و خدا گفت چون مخالفت امر کردند شهر را بر آنان حرام کرده
و چهل سالبایستی در بیابان حیران و سرگردان باشند، پس تو بر
این گوه فاسق متاسفباش" (آیه 26 سوره مائده)
تو گفتی وقتی قرآن می خوانم یک ذوق عارفانه به همراه داشته
باشم تااز آن بیشتر بهره و لذت ببرم، خوشحام که برایت
مهم است زیبایی ها را با چشم بازتری ببینم...
جواب ارشد امسال هم آمد؛ شکر خدا مثل پارسال مجاز
به انتخاب رشته شدم ، اما
اما رتبه ام از پارسال 400 تا بیشتر شد،..پارسال بعد از
انتخاب رشته در یکی از دانشگاه های نا معتبر(!) قبول شدم
ولی نرفتم تا بلکه امثال تلاشم را بیشتر کنم تا دانشگاه
بهتری قبول شوم
امسال که خیلی بیشتر خواندم ، امسال که تست ها را
راحت تر می زدم...
یک چیز فهمیدم و آن هم این که برای قبول شدن در یک
دانشگاه خوب در تهران باید سهمیه داشته باشم.
سهمیه شاگرد ممتازو سهمیه...
زحمت این 2 سال درس خواندنم در برابر زحمت آنهایی
که 8 سال در بد ترین شرایط به خاطر من و امثال من در
خاک و خون جنگیدند هیچ نیست ، هنوز هم مدیون آنها
هستم ولی خدا کند آنهایی که به خاطر از خود گذشتگی
پدرها شان و بدون تلاش خودشان به دانشگاه راه پیدا
میکنند پاسدار خوبی برای خون پدرانشان و ادامه دهنده
راه آنها باشند.
چیزی که بیش از هر چیز حال آدم را به جا می آورد یک خلوت است؛
خلوتی که آدم فکر کند به خودش و گریز از این "خود" و به پرهیز و دل
کندن از خیلی چیزها و وارستن... به رها شدن از خیلی چیزها که دست
و پای روح را بسته اند و جلوی پروازش را گرفته اند ، چیزی که بیش از
هر چیز به آن نیاز دارم جذبه یک عشق است.
آدم تا جذبه یک عشق ویک مراد در زندگیش نباشد نمی تواند از این دنیا
با تمام پستی هایش دل بکند و یک راهروی واقعی باشد، برای دستیابی
به آن اوج و به آن نهایت و به آن ربوبیت باید از عبودیت گذشت و برای
رسیدن به عبودیت باید مطیع بود ، باید اطاعت کرد، این مرحله همان
"شریعتی" است که می گویم، همان شریعتی که پله های طریقت است،
یک وسیله است، هدف نیست ، نباید در آن گیر افتاد و برای اینکه بتوان
به این مرحله رسید باید عاشق بود، باید مجذوب یک جذبه الهی بود و
آیینه انعکاس انوار عشق... و برای عاشق بودن باید دنبال معرفت بود ...
معرفت را باید در این خلوت و انزوا جستجو کرد...
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد...