تبليغاتX
src="http://www.openlearningcenter.com/neshoni.asp" border="0 هفت شهر عشق
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

علي رغم مشغله زياد اين روزها توفيقي اجباري

 حاصل شد  تا بعد از مدت ها دوباره به سينما بروم،

 البته هميشه ديدن يك فيلم خوب كه حسي خوب به

 من بدهد يا مرا به فكر كردن واردارد مثل يك كتاب خوب 

 برايم جذاب بوده و هست  فيلم هايي مثل "ميم مثل

 مادر"، "دلشكسته"، "محيا"، "كتاب قانون" برايم بسيار

جذاب بود  اين روزها هم "اخراجي هاي 3" كه عليرغم

 زبان طنزش، دردها را خيلي زيبا به تصوير كشيده بود.

وقتي از سالن سينما بيرون مي آمديم نگاهم دنبال

چشم هاي آدم ها بود تا ببينم ديدن يك فيلم طنز با

حقايق تلخ چه حسي به آنها داده...اكثر چشم ها

 قرمز و اشك آلود بود...الحق كه مهران مديري خوب

 اسمي براي حقايق دردناك تاريخ كه بشر را به خنده

يا شايد گريه وا مي دارد انتخاب كرده: "قهوه تلخ"،

 قهوه تلخي كه شايد مردم صد سال ديگر به آن بخندند

 يا شايد نوشيدن آن موجب بيداري آنها شود... امروز

اخراجي هاي 3 همان حقايق تلخي را به تصوير مي كشد

كه شايد آدم هاي يك قرن بعد به افكار كوته نظرانه 

 آدم هايي كه نام روشنفكر به خود داده اند بخندند همانطور

كه ما به آدم هاي سريال "قهوه تلخ" مي خنديم و دلمان

 به حال مستشار مي سوزد كه تنها او درد ها را دريافته

 اما همچون انساني كوته فكر و متعصب مدام در معرض

 آماج اتهامات و دشنام هاست... كاش اين تعصب كور كه

نامش را روشنفكري گذاشته ايم كنار بگذاريم و اندكي اين

حقايق تلخ جاري را با نگاهي عميق و به دور از تعصب بنگريم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 11:38 AM  توسط مرجان  | 

 ادب و شرم تو را خسرو مهرویان کرد

آفرین بر تو که شایسته صد چندینی

 

سالها پیش وقتی خداوند، پدر را به مادر بزرگ بخشید،

 مادر بزرگ به عشق علمدار کربلا ، نام زیبای او را برپدر نهاد

و نذر کرد این کودک از زمانی که روی پا ایستاد تا زمانی که هنوز

 می تواند روی پا بایستد هر روز عاشورا، سقای دسته های عزاداری باشد..

 شاید فقط همین نبود که عشق "ابالفضل" را آرام آرام در قلب من

می گسترانید؛

 آخر قصه هایی که مادر بزرگ از صحرای کربلا و از ابالفضل می گفت

حالم را جور خوبی می کرد ...

هرچه بزرگتر شدم تکرار این قصه ها آنچنان سینه ام را از عشق و

هیجان پر می کرد که دیگر قفس سینه تاب نمی آورد...

گلو را می فشرد...

از مجرای چشمها جاری می شد...

آخر هر چه خوبی و بزرگی در ذهنم می توانستم تصور کنم یک جا

در او جمع بود...

از ادب و شرم او شنیده بودم...

از بزرگی و آقایی او شنیده بودم...

شنیده بودم هرکس حاجتی دارد که از هر دری ناامید شده او را بخواند

چون او دلش خیلی رحیم است...

شنیده بودم در اخرین لحظات، با صورت از روی اسب بر خاک افتاده

و شاید لگد مال سم سواران...

...

چرا نگریم؟

 چرا از هیجان و شور و عشق مثل ابر بهار نگریم؟

مگر آدم تا کجاها می تواند بالا برود که اینگونه زیبا به معشوق ابدی بپیوندد؟

یقین حافظ هم این بیت را برای چنین لحظه ای سروده :

هیچ رویی نشود آینه حجله بخت

مگر آن روی که مالند بر آن سم سمند

"یاکاشِف الکَرب عَن وَجه الحُسَین!  اِکشف کَربی بحق اخیک الحسین"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت 8:51 AM  توسط مرجان  | 

این شبها که میگذرد... مدام یک جمله در ذهنم میچرخد

هرجا که ذکرمصیبتی خوانده میشود و صدای گریه و زاری به گوش میرسد

 صدایی پرسش وار در گوشم زمزمه میکند 

مگر چیزی به جز زیبایی در سرزمین کربلا  بر بهترین و برترین خلق خدا گذشت؟

مگر نه اینکه شهدای کربلا از جامی سرشارتر و شربتی گواراتر سیراب شدند؟

مگرنه این که در برابر آن همه ستم و ظلم که بر فرزندان رسول خدا و

 برگزیده خلق خدا روا داشتند، به بزرگترین پاداش که همان دیدار محبوب 

 ازلی است رسیدند...

آیا پسر رسول خدا از قربانی کردن عزیزترین ها برای خدا بیش از

ابراهیم بیم و هراس داشت

 پس چرا از ذکر این زیبایی ها اشک چشمهایم بی امان سرازیر است

 و هق هق بی تابی امانم نمی دهد؟

....

بی گمان این سیل اشک چیزی جز بی تابی و بیقراری از فراق نیست

فراق از نهایت زیبایی ها و خوبی ها!

بی گمان این هق هق بی تابی، هق هق همان کودکی است که آغوش مادر

 را میخواهد ...

ومن همان کودکم که با همه کوچکی خواهان بزرگترین و زیباترین ها هستم...

+ نوشته شده در  شنبه 25 دی1389ساعت 5:45 PM  توسط مرجان  | 

شب ها که در آغوش مادر بزرگ می خوابیدم و او با انگشت هایش

 

آنقدر موهایم را نوازش می کرد که مست خواب می شدم در گوشم

 

شعری را زمزمه میکرد که حتی وقتی او هم نبود تا آن شعر را

 

نمی خواندم خوابم نمی برد...

 

سر گذاشتم بر زمین

 

این زمین نازنین

 

کس نیاد بالین من

 

غیر از امیرالمومنین

 

حالا دیگر مادر بزرگ سالهاست که دیگر نیست ومن فهمیده ام

 

آدم تا یک چیز بزرگ...تا یک عزیز را از دست ندهد نمی تواند

 

به آن چیز بزرگ تر و عزیزتر دست یابد ...

 

حالا اندوه تمام از دست دادن ها را به جان می خرم چون تشنه یافتن

 

عشقی عظیم ترم...

 

امیر المومنین ای شاه مردان!

 

دل نا شادمان را شاد گردان

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 دی1389ساعت 9:52 AM  توسط مرجان  | 

 

باید بزرگ شد ؛باید زیبا شد

 

باید زندگی کرد.

 

هر چه بیشتر...

 

باید به آن زیبایی ، به آن نهایت ، به آن عبودیت دست یافت

 

عبودیت همان چیزی است که به خاطر آن آفریده شدیم.

 

پله های عبودیت که از آن باید بالا رفت:

 

اول شناخت یا معرفت

 

دوم عشق

 

سوم اطاعت

 

باید به دنبال معرفت بود، معرفت  یا شناخت آن نهایتی که

 

در جستجوی آنیم ؛ این نهایت با تمام شکوه و زیباییش

 

در وجود محمد(ص) و خاندانش متجلی است.

 

این را به جدیت می گویم که ما اگر هنوز نتوانسته ایم

 

به آن آرامش و امنیت خاطر و در عین حال به آن شور

 

و شوق وحرارتی که نسبت به زندگی و نسبت به رشد

 

و بالندگی خودمان باید داشته باشید برسیم این به این

 

علت است که هنوز نسبت به ائمه اطهار شناخت پیدا

 

نکرده ایم .

 

مثل این است که باور کرده ایم که "ما" یعنی نسل

 

روشن فکرو تحصیل کرده و به اصطلاح خودمان

 

 فهمیده جامعه باید در همه جنبه های اعتقادی با پدر

                                                                                                

   و مادر هایمان فاصله داشته باشیم و هر چیزی

 

 که آنها به آن عشق می ورزند برای ما کهنه و پوسیده

 

 باشد.

 

کاش چشم ها را می شستیم و جور دیگر می دیدیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 دی1389ساعت 11:50 AM  توسط مرجان  | 

به رفتن ادامه بده...به خود را شناختن و ساختن

 تا به "او" برسي. "او" مظهر بزرگترين چيزي

است كه انسان مي خواهد به آن برسد، چيزي كه

 حضور چيزهاي ديگر را معنا مي بخشد، در

عين حال دغدغه داشتن آنها را از بين ميبرد؛ در

 اين جنگل پر هياهوي سرگرداني و حيراني

 ادامه بده...

 آرامشي هست كه تنها با عبور از اين جنگل

سرگرداني و درياي متلاطم به آن خواهي رسيد.

هيچ چيز دراين مسير نبايد تو را از ادامه دادن،

از به او رسيدن باز دارد.

"گناه" غفلتي است كه گاهي در طول اين مسير

دچار آن مي شويم، غفلتي كه ناشي از سرگرمي

و توجه صرف به فرعيات مسير است. "گناه"

غفلت از لياقتي است كه در وجود ماست براي

رسيدن به "او" ؛ و "عذاب" يا مجازات آن گناه،

تجربه تلخي است كه وقتي روحي بزرگ را تا

پايين ترين پستي ها، اسير رخوت و بيهودگي مي

كنيم، مستحق آنيم. هرچه اين روح بزرگ باشد،

عذابش سخت تر و سوزنده تر است. و اين چنين

است كه مولاي متقيان در دعاي زيباي كميل با

جملاتي بي بديل و بليغ مي فرمايد:

"فهبني يا الهي و سيدي و مولاي وربي، صبرتَ

علي عذابك و كيف اصبر علي فراقك و...."

 اي آقا و مولا و پروردگار من!

 گيرم كه بر عذاب تو شكيبا بودم اما چگونه مي

توانم در فراق از تو شكيبا باشم..."

و"پاداش" همان آرامش و شادي وصف

ناپذيريست كه تو را هنگام باوري عميق از

هستي كه ناشي از درك عظمت دروني خويش

است به بالاترين شكوه و شيرين ترين لذت مي

رساند.

يا غاية آمال العارفين! چشمان مارا بانور

بصيرت بگشا تا اين زيبايي را آنچنان كه هست

دريابيم و آنچنان معرفتي به ما عنايت فرما كه

هرگز راضي به يك لحظه غفلت از اين زيبايي

نشويم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 دی1389ساعت 6:57 PM  توسط مرجان  | 

  می توان همیشه حسی نو به زندگی داشت . حسی که

  هرگز  غرق در روزمرگی نشده و هرروز گویا 

  دوباره متولد  می شود . چیزی که همیشه در

 زندگی به دنبال آن بودم .

 رسیدن به این حس شاید نیازمند  یک رهایی یکباره است .

 در آن لحظه که چار چوب های ذهنی گذشته را در هم

 می شکنیم و همه محدودیت هایی  را که زنجیر روحمان 

 کرده ایم کنارمی گذاریم   ، در آن لحظه که دیگر هیچ

 اهمیتی ندارد  که دیگران چه فکری می کنند و چه می

 گویند نه از آن جهت که ما می خواهیم  هر کاری که دوست

 داريم انجام دهیم بلکه به این دلیل که ما "ایمان" داریم

 و سعی داریم با تمام تمرکز و قدرت به سوی آنچه که

 شایستگی آن را داريم  رهسپار شویم ....

 در آن لحظه تغییر دیدگاه می دهیم نسبت به  جهان

  هستی ،نسبت به زندگی و یا بهتر بگویم نسبت به

 خویشتن ،  وقتی خود را از تمام محدودیت ها و 

 دوگانگی ها که ناشی از تفاوت بین آنچه دیگران

 خواستند ما باشیم و آنچه  لیاقت آن را داشتیم جدا

  می کنیم –   که بسان شکاف عظیمی در روح ما ، 

 بسان دیوارهای که بین ما و خود ما و جهان هستی

  فاصله    می اندازد – ما رهاییم و آزاده و آزادگی

   حسیست که کهنگی  نا پذیر است.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 دی1389ساعت 2:29 PM  توسط مرجان  | 

 

قوم موسی گفتند در آن سرزمین مقدس گروهی مقتدر و قهار و ستمکار

 

هستندو هرگزتا آنها ازآنجا خارج نشوند ما داخل نخواهیم شد ؛ هرگاه

 

 آنان بیرون شدند ما داخل می شویم"(آیه 22 سوره مائده)

 

این حرف ، حرف خیلی از آدم های روشن فکر این دوره و زمان

 

 است که شریعت را به خاطر عده ای که در جستجوی این راه گمراه

 

 شده اند و راه رابه خطا رفته اند ،به خاطر این عده ، شریعت را

 

 انکار می کنند، می گوینداگر اینها مسلمان هستند ما از این اسلام

 

 گریزانیم (البته من هم از آن دسته هستم که دسته دوم را همیشه محکوم

 

 میکنم چون این ها به نام انسان مومن و مسلمان و سخت گیریهای نا بجا

 

 تصویر اسلام را مخدوش میکنند، اگر چه هرگز منکر بعضی سخت

 

 گیریهای دین نیستم اما معتقدم این سختگیری را باید بیشتر نسبت به

 

خودمان داشته باشیم و نسبت به دیگران سهل گیر باشیم و اجازه

 

دهیم آن دسته که در جستجوی حقیقتند اما به راحتی تن به شریعت

 

 نمی دهند،در عمل نتیجه مقید بودن به دین را ببینند، این طور هم

 

اصولی تر است و همزیباتر...)

 

"و خدا گفت چون مخالفت امر کردند شهر را بر آنان حرام کرده

 

و چهل سالبایستی در بیابان حیران و سرگردان باشند، پس تو بر

 

 این گوه فاسق متاسفباش" (آیه 26 سوره مائده)

 

تو گفتی وقتی قرآن می خوانم یک ذوق عارفانه به همراه داشته

 

 باشم تااز آن بیشتر بهره و لذت ببرم، خوشحام که برایت

 

  مهم است زیبایی ها را با چشم بازتری ببینم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 دی1389ساعت 8:59 AM  توسط مرجان  | 

 

 

 

غایت خلقت جهان پرورش انسانهاست که در برابر

 

 شدائد بر هر چه ترس و شک و تردید است غلبه

 

 کنند وحسینی شوند.

 

سید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در  شنبه 18 دی1389ساعت 10:45 PM  توسط مرجان  | 

سوگند به عزت و جلالم که به یقین و حتم ، امید هر کس را

 

 که در دیگری جز من دل بسته باشد به نا امیدی خواهم کشاند

 

و در میان خلق ، جامه ذلت و خواری بر او خواهم پوشاند و از

 

نعمت قرب و نزدیکی به خود و فضل  و رحمتم ، دورش خواهم

 

ساخت. آیا بنده من در سختی هایی که به خواست من بر او وارد

 

شده، به دیگری چشم امید بسته است؟

 

   و من آن بی نیاز عطا بخشی هستم که کلید همه درهای بسته

 

 در دست من است و در ِ خانه من به روی خواهندگان و خوانندگان

 

باز است.

 

   مگر نمی دانید هر کس به مشکلی گرفتار آید ، کسی جز من ،

 

قادر به حل آن نیست؟؟

 

        مگر نه آن است که آنچه از من نخواسته اند با بزرگواری

 

و کرم خویش به آنان عطا کردم ؟؟، پس چه شده که حل معضل

 

 و کشف  مهم خود را از دیگری می جویند و راه سوی درگاه من

 

 نمی پویند؟

 

منم آن خدا که به بندگان خود پیش از آنکه بخواهند می بخشم!

 

آیا از من خواسته اند که نداده باشم؟؟ هرگز!

 

مگر جود و کرم به کسی جز من تعلق دارد....

 

(روایت از محمد بن عبدالله بن علی بن الحسین علیه السلام

 

در کتاب "عدة الداعی")

 

   

+ نوشته شده در  شنبه 18 دی1389ساعت 0:59 AM  توسط مرجان  | 

چیزی که بیش از هر چیز حال آدم را به جا می آورد یک خلوت است؛

 

خلوتی که آدم فکر کند به خودش و گریز از این "خود" و به پرهیز و دل

 

کندن از خیلی چیزها و وارستن... به رها شدن از خیلی چیزها که دست

 

و پای روح را بسته اند و جلوی پروازش را گرفته اند ، چیزی که بیش از

 

هر چیز به آن نیاز دارم جذبه یک عشق است.

 

آدم تا جذبه یک عشق ویک مراد در زندگیش نباشد نمی تواند از این دنیا

 

با تمام پستی هایش دل بکند و یک راهروی واقعی باشد، برای دستیابی

 

به آن اوج و به آن نهایت و به آن ربوبیت باید از عبودیت گذشت و برای

 

رسیدن به عبودیت باید مطیع بود ، باید اطاعت کرد، این مرحله همان

 

"شریعتی" است که می گویم، همان شریعتی که پله های طریقت است،

 

یک وسیله است، هدف نیست ، نباید در آن گیر افتاد و برای اینکه بتوان

 

 به این مرحله رسید باید عاشق بود، باید مجذوب یک جذبه الهی بود و

 

آیینه انعکاس انوار عشق... و برای عاشق بودن باید دنبال معرفت بود ...

 

معرفت را باید در این خلوت و انزوا جستجو کرد...

 

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد...

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 10:17 PM  توسط مرجان  | 

 

 

"من ممکن است نتوانم تاریکی را از بین ببرم ولی با همین

 

 روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان

 

میدهم و کسی که به دنبال نور است این نور هر چه قدر کوچک

 

باشد در قلب او بزرگ خواهد شد"

 

                                        شهید دکتر مصطفی چمران  

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 6:34 PM  توسط مرجان  | 

بارها از خودم پرسیده ام جایی که اولین رکن خرد

 

 انسان ها بر ادامه حیات شده است زرنگی و سیاست

 

 و دروغ ... در دنیایی که آدم ها چون دیگران را گرگ

 

میبینند ، به این نتیجه می رسند  که باید گرگ باشند و به

 

 هیچ کس رحم نکنند به هیچ کس اعتماد نکنند ، در

 

 روزگاری که اسم راستی و شرافت شده است "ساده لوحی

 

و حماقت"... جایی که همه چیز وارونه جلوه میدهد

 

نه به خاطر وارونه شدن حقایق بلکه به خاطر آلوده شدن

 

 نگاه آدم ها. ...واقعا ما برای چه زندگی میکنیم؟

 

آن زیبایی ها که برای درک آن قدم به عرصه هستی

 

 نهادیم نفرت از دیگران بود؟ زیر پا نهادن دوستی ها

 

 و یکرنگی ها برای رسیدن به زر و زور بود؟ چقدر

 

 دنبال جواب سوالهایی گشتم که جوابش معلوم بود ..

 

دنبال حقایقی که مثل روز روشن بود!

 

.باید مبازه کرد با رنج درست زیستن!

 

در جایی که همه تو را محکوم خواهند کرد به خاطر نوع

 

زیستن.

 

 حالا باور کرده ام  این دردها ، همه اسباب امتحان

 

من و توست. امتحان بندگی... از خودم می پرسیدم

 

 چرا خدا گفت جن و انس را نیافریدم مگر برای

 

بندگی؟ چه احتیاجی به این بندگی بود...

 

اصلا این " بندگی" که مثل "عشق"

 

جزء مستعمل ترین واِژه ها شده چیست؟

 

این بندگی و این فقر و این تضرع واین خشوع

 

.... این بیچارگی و گردن کجی در برابر معبود چیست؟

 

حالا جواب این سوالها را ، لا اقل در حد فهم ناچیزم

 

در یافته ام، باید مطیع بی چون و چرا بود و این تنها راه

 

درست زیستن است... باقی را فراموش کن چون تنها یک

 

شاه راه حقیقت وجود دارد و آن راهیست که دوست

 

نشانت می دهد و باقی همه بیراهه اند.

 

وقتی مصلحت می گوید که باید دروغ بگویی

 

اینجا داری امتحان میشوی... وقتی غرورت

 

می گوید که باید خودت را برای کوچک وبزرگ

 

بگیری و به هیچ کس روی خوش نشان ندهی...

 

وقتی "خود"ت با یک " استدلال " بسیار زیبا و

 

عارفانه و یک "توجیه" روشنفکرانه به این نتیجه

 

میرسی وقتی حالش نیست نماز نخوانی و هر وقت

 

حالی در خور درگاه پروردگاررا یافتی ..... وقتی

 

با شعور و درک خودت نتیجه میگیری اگر همه

 

گرگ شدند و اگر همه این طورند تو هم باید

 

این طور باشی که از قافله دنیاییها عقب نمانی

 

وقتی عقل و فهم خودت را برتر از فرمان خدا

 

دانستی... تو طعم عشق را نخواهی چشید

 

چون بندگی نکردی که:

 

عاشقان را بر سر خود حکم نیست

 

هر چه فرمان تو باشد آن کنند

 

 

شیطان بیچاره مگر چه حرف نا حسابی زد که

 

این طور از درگاه پروردگار طرد شد؟

 

فقط یک کمی " چون و چرا" کرد و این "چون

 

و چرا " یعنی " کبر و خودبینی" که بزرگترین

 

 مرض برای  صیقل دلهاست تا آیینه تجلی یار باشد.

 

"داستان موسی و خضر " داستان محک بندگیست!

 

ما داریم با این بی اعتمادی و این رنگ و ریای دنیا

 

امتحان می شویم تا ثبات ایمان و عشقمان محک شود.

 

که اگر سربلند از این مبارزه بین کبر و بندگی بیرون

 

بیاییم بزرگترین پاداش دوست نصیبمان می شود و

 

آن دلی است که آنقدراز این غل و غش و این چون و چرا

 

پاک شده که مثل آینه ، عکس دوست را نشانت میدهد

 

کسی که دلش پاک شد راه درست و غلط را نشانش

 

میدهد... راهی که  صفایش بیشتر است...

 

راهی که عشق و حالش بیشتر است...

 

باید بندگی کرد!

 

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد

 

آنکه خاک در میخانه به رخساره نرفت

 

"بندگی" یعنی از امروز نگاهت را به

 

خودت عوض کنی :

 

" ما هیچ نیستیم مگر معبری برای عبور حقیقت"

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 4:22 PM  توسط مرجان  | 

 

 

شاید این فرمایش مولای متقیان ،امیرالمومنین رو زیاد

 

 شنیده باشید که هر روز رو جوری شروع کنید که گویی

 

 آخرین روز عمرتونه این جمله معنایی خیلی فراتر از

 

 اونچه که ما تصورش رو می کنیم داره ، اینکه انسان

 

 با حس نزدیکی به مرگ زندگی کنه حال عجیبی به آدم

 

میده ، حال خیلی خوبی به آدم میده منتهی این حال شاید تو

 

روزای اول حال خوبی نباشه چون آدم خودشو اسیر

 

خیلی چیزا می بینه ،میبینه که هنوز بعد از سالها انگار

 

 یک روز هم زندگی نکرده وهیچ لذتی از زندگیش نبرده

 

می بینه که دست و بالش بسته ی این دنیاست ولی

 

 کوله بارش خالیه...

 

حالا این آدم اگه همینطور خودشو به مرگ نزدیک ببینه

 

 آروم آروم میبینه داره به اون آرامش و رهایی و آزادگی

 

 و وارستگی می رسه...

 

این انتظار مرگ حسی سرشار از شور و شوق و عشق

 

به زندگیست... این حس دیوانه وار زیبا و با شکوهه!!

 

این آدم با این تمرین و تلاش تازه می فهمه زندگی و عشق چیه؟

 

به نظرم این آدم می تونه یه عاشق واقعی باشه ...

 

راستی واقعا یه عاشق واقعی کیه ؟

 

"آندره ژید " تو کتاب مائده های زمینی میگه :

 

" ای جلوه هستی ذات ! کاش آن ارزش را که انتظارِ

 

نزدیک به مرگ به لحظات می بخشد را می دانستی!"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 دی1389ساعت 11:36 PM  توسط مرجان  | 

جایی شنیدم یکی گفت:"هر چه بیشر اوج بگیری

 

 برای کسانی که از پروازچیزی نمی دونن کوچک تر

 

 می شی"

 

این تو رو نباید ناراحت کنه چون تو دیگه می فهمی

 

چرا اونا تو رو کوچیک می بینن... تو به راهت

 

ایمان داشته باش و با این چیزا از پرواز خسته نشو!

 

هر چقدر آسمونی هستی سعی کن دریا دل باشی و

 

 اینم بدون اگه بخوای از"گناهی که سهم مردم ماست"

 

دلگیر بشی و درجا بزنی و نتونی ببخشی وبگذری تو

 

 هم با بقیه فرقی نداری،تو غرق در سکوت و آرامش

 

هستی باش و ببخش و بگذر تا هیچ چیز تو رو از

 

 خودت غافل نکنه ....

 

حتما داستان طوطی و بازرگان مثنوی رو شنیدی:

 

.....گفت طوطی: که او به فعلم پند داد

 

که رها کن نطق و آواز و گشاد

 

زانکه آوازت تو را در بند کرد

 

خویش او مرده پی این پند کرد

 

یعنی ای مطرب شده با عام و خاص!

 

مرده شو چون من که تا یابی خلاص

 

دانه باشی مرغکانت برچنند

 

غنچه باشی کودکانت بر چنند

 

دانه پنهان کن به کلی دام شو

 

غنچه پنهان کن گیاه بام شو

 

هر که داد او حسن خود را در فراد

 

صد قضای بد سوی او رو نهاد

 

چشم ها و خشم ها و اشک ها

 

بر سرش بارد چو آب از مشک ها

 

دشمنان او را زغیرت می درند

 

دوستان هم روزگارش می برند

.....

 

راستی اوجی که ازش حرف زدم تو هر عرصه ای

 

می تونه باشه ولی اینو بدون والا ترین اوج، آزادگی

 

و رهایی از قید و بند خویشتنه..از این تعلقات هر روزه!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 دی1389ساعت 8:43 AM  توسط مرجان  | 

بيا تا گل بر افشانیم و گل در ساغر اندازیم

 

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

 

 در نوشته های قبلی از تولد دوباره نوشتم ودوباره

 

 زاده شدن وتجدید نظر کردن در روش زندگی و

 

 چارچوب های ذهنی و در نهایت رهایی از همه

 

سنت های غلطی که یا خودمان اسیر آن شده ایم ویا

 

دیگران ما را اسیر آن کرده اند.با ور کنید این رهایی

 

چه حسی است و چه حالی دارد... از شکستن سنت

 

 هایی حرف می زنم که آرامش را از ما ربوده و بیشتر

 

ما تصور می کنیم با رسیدن به چیزهایی که این سنت ها

 

 بر ما تحمیل می کنند به شادی و خوشبختی می رسیم

 

 ... این حرف ها می توانست  نوشته های دختری باشد که

 

 در پایین ترین سطح رفاه طعم شیرین شادمانی و آرامش

 

 وخوشبختی را درک کرده اما در حقیقت این نوشته ها

 

 را کسی می نویسد که در یافته  نه رفاه مادی، نه ثروت

 

ونه ظواهر و زر وزیور .... نه ماشین فلان ونه لباس بهمان

 

... هیچ کدام نمی تواند شادی و آرامشی را که همه به دنبال

 

 آنند را تامین کند   نمی دانید چه تلاشی می کنم تا حرف هایی

 

را که از عمق جانم بر می خیزد به دیگرانی که در جستجوی

 

 زیبایی های زندگی و در پی شکوه هستی خود را فراموش

 

می کنند و دلشان را ... بفهمانم.

 

 این سنت ها و این آداب و رسوم و تشریفات دارند زندگی

 

 مارا تباه می کنند دارند دل مثل آیینه زلالمان را غبار آلود

 

 می کنند و خدا نکند روزی بفهمیم که چه خیانتی در حق

 

 خودمان کرده ایم که دیگر فرصتی برای جبران نمانده باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 دی1389ساعت 2:5 PM  توسط مرجان  | 

 

يا خَيرَ حبيبٍ و مَحبوب...

 

الهي!

 

هرآنچه نپايد، دلبستگي نشايد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 دی1389ساعت 11:41 AM  توسط مرجان  | 

"هر کس مطلوبی دارد و طالب ِ همان مطلوب است , همت را باید

 

عالی کرد و طالب ِ مطلوبی شد که اگر او را بیابی و هیچ چیز نیابی ،

 

همه چیز را یافته باشی ، نه اینکه طالب مطلوبی باشی که اگر او را

 

 بیابی، گویا هیچ نیافته ای"

 

                                    برگرفته از کتاب " نشان از بی نشان ها"

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 0:31 AM  توسط مرجان  | 

يك روز رسد غمي به اندازه كوه

 يك روز رسد نشاط اندازه دشت

 افسانه زندگي چنين است عزيز

 در سايه كوه بايد از دشت گذشت

 

گرچه ذات آدمي دنبال خوشي ها و لذت هاست و گرچه گاهي زير

 بار سختي ها و رنج ها با نااميدي از خود مي پرسد از تحمل اين همه

  رنج و غم و اندوه چه سود؟ اما من، هرچه بزرگ تر مي شوم بيشتر

 مي فهمم كه اين غم ها و سختي ها بود كه مر بزرگ تر كرد و به روحم

 وسعت بخشيد...

 

اين درد ها بود كه مرا بارور كرد...

 اين شكستن ها بود كه مرا ساخت....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 1:5 PM  توسط مرجان  | 

درد من به خاطر بركه نيست، درد من زيستن با ماهياني است كه

 

 فكر دريا هم به ذهنشان خطور نكرده است.

 

"ماهي سياه كوچولو"

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 1:3 PM  توسط مرجان  | 

من حرّم!

آزاده به دنیا آمده ام و آزاد از جهان خواهم رفت

در این شب تردید میان رفتن یا ماندن باخود در جدالم

در آن سوی بیابان، کاروانی کوچک در انتظار دمیدن صبح!

به کجا پناه برد این سرگشته بیا بان حجاز؟

مردان من شمشیر تیز می کنند تا بر گلوی بهترین مردان عرب بکشند

بریده باد دستشان

چرا به این وادی هولناک افتادم

من که جانم لبریز از عشق به مولا بود

کودکیم را در کوچه های مدینه و کوفه به دنبال آن قاصد شب بودم که از دستش جرعه ای شیر و قرصی نان بگیرم

مولا دست به سر و زلف من می کشید

نان را دستم میداد

کاسه شیر را به دهانم می گذاشت

در تاریکی شب چشم های درشت و غمگینش را میدیدم که خیس از اشک بود.

حال من تیغ تیز در دست در برابر دردانه مولا ایستاده ام

این آزادگی نیست حر!

اسارت است!

اسارت در بند نفس تباه زده

سر بر بیابان بگذار حر

وای ازاین شب هراس انگیز

.....

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 5:48 PM  توسط مرجان  | 

 

" ای روزگار! اُفّ باد بر تو ، چه بد دوستى هستى!

 چه بسيار كه تو در صبحگاهان و شامگاهان كه طالبان و مصاحبان خويش را به قتل رسانيدى و روزگار در بلاهايى كه بر شخص نازل مى شود به بدلى قانع و راضى نيست و هر زنده رهسپار راه مرگ است.

 چه بسيار وعده كوچ نمودن از اين دار فنا نزديك شده و بجز اين نيست كه نهايت امر هر كسى به سوى خداوند جليل است ."

آن هنگام که سیدالشهدا به سرزمین كربلا رسيد، فرمود: نام اين زمين چيست ؟
عرضه داشتند كه اين زمين كربلا است .
فرمود: خداوندا! به تو پناه مى برم از  كَرْب  و بلاء
پس از آن فرمود: اين كرب و بلا است. پياده شويد كه اينجاست محل افتادن بارهاى ما و مكان ريخته شدن خونهاى ما؛ اينجاست آرامگاه ما.
جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مرا از اين واقعه آگاه ساخته ...
ياران امام حسين عليه السّلام پس از شنيدن اين سخنان همگى از مَرْكَبهاى خود فرود آمدند و حُرّ با اصحابش نيز در كنارى منزل گرفتند و جناب سيّد مظلومان - عَلَيْهِ الصَّلاةُ وَالسَّلامُ - بر روى زمين بنشست كه شمشير خود را اصلاح و آماده نمايد و اين اشعار را زمزمه فرمود:

ای روزگار اف بر تو باد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 11:38 AM  توسط مرجان  | 

حسب  حالی   ننوشتیم   و   شد   ایامی   چند     

 محرمی  کو  که  فرستم  به  تو  پیغامی چند

ما    بدان    مقصد    عالی    نتوانیم    رسید   

 هم  مگر  پیش  نهد  لطف  شما   گامی  چند

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب          

  فرصت  عیش  نگه دار  و  بزن  جامی  چند

قند  آمیخته  با   گل   نه   علاج   دل   ماست            

 بوسه ی   چند   برآمیز   به   دشنامی   چند

زاهد  از  کوچه ی  رندان  به  سلامت  بگذر          

 تا   خرابت    نکند    صحبت    بدنامی   چند

عیب  می  جمله  چو  گفتی  هنرش  نیز  بگو           

 نفی  حکمت  مکن  از  بهر  دل  عامی  چند

ای   گدایان   خرابات   خدا     یار    شماست          

 چشم    انعام     ندارید    ز    انعامی     چند

پیرمیخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش         

که  مگو   حال  دل  سوخته  با   خامی   چند

حافظ  از  شوق  رخ   مهرفروز   تو  بسوخت        

  کامگارا    نظری   کن   سوی   ناکامی   چند

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 12:2 PM  توسط مرجان  | 

به غير از آنکه بشد دين و دانش از دستم

بيا بگو که ز عشقت چه طـــــرف بربستم

اگر چه خرمن عمـــــــرم غم تو داد به باد

به خاک پای عزيـــــزت که عهد نشکستم

چو ذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشق

که در هوای رخت چون به مهر پیوستم

بیار باده که عمریست تا من از سر امن

به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم

چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست

که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت

که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 1:34 PM  توسط مرجان  | 

چه خوش است در فراقی

همه عمر صبر کردن

به امید آنکه روزی

به کف اوفتد وصالی

به تو حاصلی ندارد

غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی

به درازنای سالی

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 9:45 AM  توسط مرجان  | 

عاشقم عاشق و جز وصل تو درمانش نیست

 

کیست زین آتش افروخته در جانش نیست

 

جز تو در محفل دلسوختگان ذکری نیست

 

این حدیثی است که آغازش و پایانش نیست

 

راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود

 

جز بر دوست که خود حاضر و پنهانش نیست

 

با که گویم که بجز دوست نبیند هرگز

 

آنکه اندیشه و دیدار بفرمانش نیست

 

گوشه چشم گشا بر من مسکین بنگر

 

ناز کن ناز که این بادیه سامانش نیست

 

سر خم باز کن و ساغر لبریزم ده

 

که به جز تو سر پیمانه و پیمانش نیست

 

نتوان بست زبانش ز پریشان گویی

 

آنکه در سینه به جز قلب پریشانش نیست

 

پاره کن دفتر و شکن قلم و دم در بند

 

که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 5:24 PM  توسط مرجان  | 

 

دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد

 

محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد

 

معتکف گشتم از این پس به در پیر مغان

 

که به یک جرعه می از هر دو جهان سیرم کرد

 

آب کوثر نخورم، منت رضوان نبرم

 

پرتو روی تو ای دوست جهانگیرم کرد

 

دل درویش به دست آر که از سر الست

 

پرده برداشته آگاه ز تقدیرم کرد

 

پیر میخانه بنازم که به سر پنجه خویش

 

فانیم کرده، عدم کرده و تسخیرم کرد

 

خادم درگه پیرم که ز دلجویی خود

 

غافل از خویش نمود و زبر و زیرم کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 5:24 PM  توسط مرجان  | 

 

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

 

ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود

 

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم

 

هیچ لایقترم از حلقه ی زنجیر نبود

 

یا رب این آینه ی حسن چه جوهر دارد

 

که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

 

سر ز حسرت بدر میکده ها بر کردم

 

چو شناسای تو در میکده یک پیر نبود

 

نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست

 

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

 

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

 

حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود

 

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

 

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

 

آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو

 

که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 12:38 PM  توسط مرجان  | 

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 7:1 PM  توسط مرجان  | 

جواب ارشد امسال هم آمد؛ شکر خدا مثل پارسال مجاز

 

به انتخاب رشته شدم ، اما

 

اما رتبه ام از پارسال 400 تا بیشتر شد،..پارسال بعد از

 

 انتخاب رشته در یکی از دانشگاه های نا معتبر(!) قبول شدم

 

 ولی نرفتم تا بلکه امثال تلاشم را بیشتر کنم تا  دانشگاه

 

 بهتری قبول شوم

 

 

 امسال که خیلی بیشتر خواندم ، امسال که تست ها را

 

 راحت تر می زدم...

 

   یک چیز فهمیدم و آن هم این که برای قبول شدن در یک

 

دانشگاه خوب در تهران باید سهمیه داشته باشم.

 

سهمیه شاگرد ممتازو سهمیه...

 

زحمت این 2 سال درس خواندنم در برابر زحمت آنهایی

 

که 8 سال در بد ترین شرایط به خاطر من و امثال من در

 

خاک و خون جنگیدند هیچ نیست ، هنوز هم مدیون آنها

 

هستم ولی خدا کند آنهایی که به خاطر از خود گذشتگی

 

پدرها شان و بدون تلاش خودشان به دانشگاه راه پیدا

 

میکنند پاسدار خوبی برای خون پدرانشان و ادامه دهنده

 

 راه آنها باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 5:17 PM  توسط مرجان  | 

 
iCeMaN

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ