رهایم کن از این دلبستگیها
مرا تنها برای خویش بگذار
مرا با خاطرات تلخ یک عشق
مرا با قصه ای از پیش بگذار
گذشتم از تمام رفته هایم
تمام رفته هایم رفته بر باد
تو بگذر از دل دیوانه من
که بودم پیش از اینها رفته بر باد
مبر با خود گمان از پا فتادم
شکستم در لگدمال غرورم
که افسار دل دیوانه ام را
ندادم دست این چشمان کورم
من از افسون سر گردان چشمت
میان این طلسم شوم رستم
اگر مستم نه از جام نگاهت
که از آزادی از دام تو مستم
مرا همرنگ چشمانت مپندار
من از آیینه ام همزاد خورشید
من از دستان نورم ای سیه چشم
که چشمانت ز برق من درخشید
مرا همسنگ قلب خود میندیش
من ازبوران وبرف ازجنس آبم
مپنداری که بارانم دگرنیست
اگر خشکم اگر همچون سرابم
اگر اندوه ابری تیره بختم
اگر اشکی به چشم نوبهارم
مپنداری که بغضم آه سردیست
اگر خاکسترم شوری ندارم
اگر فریاد رعدی آتشینم
اگر احسا س موجی سرنگونم
تمام هستی ام دردیست سوزان
که اینسان غرقه در بحر جنونم
مرجان خوش قامت
فروردین 83
بيا تا گل بر افشانیم و گل در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
در نوشته های قبلی از تولد دوباره نوشتم ودوباره
زاده شدن وتجدید نظر کردن در روش زندگی و
چارچوب های ذهنی و در نهایت رهایی از همه
سنت های غلطی که یا خودمان اسیر آن شده ایم ویا
دیگران ما را اسیر آن کرده اند.با ور کنید این رهایی
چه حسی است و چه حالی دارد... از شکستن سنت
هایی حرف می زنم که آرامش را از ما ربوده و بیشتر
ما تصور می کنیم با رسیدن به چیزهایی که این سنت ها
بر ما تحمیل می کنند به شادی و خوشبختی می رسیم
... این حرف ها می توانست نوشته های دختری باشد که
در پایین ترین سطح رفاه طعم شیرین شادمانی و آرامش
وخوشبختی را درک کرده اما در حقیقت این نوشته ها
را کسی می نویسد که در یافته نه رفاه مادی، نه ثروت
ونه ظواهر و زر وزیور .... نه ماشین فلان ونه لباس بهمان
... هیچ کدام نمی تواند شادی و آرامشی را که همه به دنبال
آنند را تامین کند نمی دانید چه تلاشی می کنم تا حرف هایی
را که از عمق جانم بر می خیزد به دیگرانی که در جستجوی
زیبایی های زندگی و در پی شکوه هستی خود را فراموش
می کنند و دلشان را ... بفهمانم.
این سنت ها و این آداب و رسوم و تشریفات دارند زندگی
مارا تباه می کنند دارند دل مثل آیینه زلالمان را غبار آلود
می کنند و خدا نکند روزی بفهمیم که چه خیانتی در حق
خودمان کرده ایم که دیگر فرصتی برای جبران نمانده باشد.
اين نامه را وقتـي كه با ترديد خوانـدي
نام و نشانش را نجويي در دل خويش
من خـفـتـه ام درگـور سـرد خاطراتـت
همبسـتر مرگم ولي عاشق تر از پيش
وقتي رسيد اين نامه در آغوش يارت
آهسته مي پرسي ز خود اين نامه از كيست
اين نـامـه از يـار گنـهـكـاريسـت اما
جايش درون هرم آغوشي دگر نيست
وقتي كه خواندي نامه را،آرام و خاموش
يك لحظه ياد آور مرا در آن شب سرد
آن شب كه رفتم بي تو از اين شهر، تنها
با چشم خيس و با دلي لبريز از درد
* * *
آن روز پاييزي كه باران سخت باريد
در زير چتر خستگي ها باز ماندم
اشكي چكيد از شاخه هاي بيد مجنون
نام تو را وقتي كه با ترديد خواندم
رعدي زد و نقشي به روي ذهن شب بست:
مستي ز راه آمد كنار كوچه افتاد
خـاكسـتـر تـنـهايـيـش با اشك آمـيـخـت
در رهگذار خسته و ديوانه باد
در پيش رويش راه پاييزي پراز برگ
در پشت سر روياي آن دنياي رنگين
بادي وزيد و خاطراتش را ورق زد
برگ تمام خاطرات خوب و شيرين
* * *
اكنون كه مي خواني دگر آن رفته از دست
زير غبار لحظه هايت جان سپر ده است
دست فراموشي نـگاه خـســتــه اش را
از ياد چشمان پر از مهر تو برده است
اين نامه را آن لحظه مي خواني كه ديگر
نامي ز من بر روي خاك اين جهان نيست
نامم به روي سنگ قبر كهنه اي حك
تنها نشان از آن كه بي نام و نشان زيست
مرجان خوش قامت
دوستان تصمیم به چاپ اونا داشتم و ازطرفی هم اصلا
قرار بود تو این وبلاگ فقط نوشته هامو بذارم نه شعرامو
ولی حالا که متوجه شدم بعضی از دوستان شعر های
منو توی وبلاگاشون گذاشتن و خوب خیلی به شعرای
من لطف داشتن خودم باقی شعرامو می ذارم تو وبلاگم.
اولين سيلي
ياد ميآرم چگونه كودكيـم
رفت بر باد فنا بيترس وبيم
قد كشيدم تا بلنداي بلوغ
رفت از خورشيد چشمانم فروغ
بوسه زد بر گيسوانم شرم عشق
شعله زد بر جان شرار گرم عشق
خواب رفتم لحظهاي شيرين وناب
تا فراسوي افق، تا مرز خواب
خواب رفتم درتب لرزان عشق
سوختم در شعلهي سوزان عشق
دل چو رود نااميديها روان
ناگهان افتاد از تاب و توان
تيره شد ناگه جهان در چشم من
بيهراس از شعلههاي خشم من
اولين سيلي كه بر گوشم رسيد
عاشقي چون كفتر از هوشم پريد
رفت تنها بر لب بامم نشست
چون حباب نازكي از غم شكست
بال و پر بشكسته از اميد كور
التماس نااميدي در غرور
رعشههاي ترس جاري در تنم
خيس از باران غم پيراهنم
گونههايم سرخگون از شرم او
زير سيليهاي دست گرم او
آه گر بگذارد اين ترديد كور
خود به زير اندازم از اسب غرور
باز كودك مي شوم مثل قديم
ميروم تا لحظه شش سالگيم
جعبهاي از چوب و كاغذ خانهام
هُرم دستان پدر بر شانهام
خود مياندازم به آغوش پدر
ميروم بالا ز سردوش پدر
ميكشم گيسوي لخت دختران
ميپرم خندان به سوي آسمان
در سكوت عصر خواب آلود شهر
ميزنم فرياد خوشبختي به دهر
ميزنم زنگ در همسايه را
ميگريزم باز در پس كوچهها
مرا اي مرد بيپرواي رويا
ببر تالحظهاي شيرين و زيبا
سوارم كن به روي شانه خويش
بمان تنها كنارم لحظهاي بيش
بكش دستان خود بر گيسوانم
بچسبان گونهات بر بازوانم
بخوابانم به روي زانوانت
بچسبانم به زير بازوانت
اگرعاشق شدم يك بار ديگر
بكن بيرون هواي عشق از سر
بكش سيلي به روي گونههايم
به فريادي بلرزان شانههايم
كشيدي چون كشيده بر لبانم
چو خون جاري شو از جوي رگانم
بكش گريان و عصيانگر به آغوش
من و كوه ملالت هام بر دوش
نكن بيدارم از اين خواب هرگز
نشو از غصهام بيتاب هرگز
نكن هرگز جدايم از تن خويش
بزن آتش به آغوشم از اين بيش
مرجان خوش قامت
تولد دوباره
خیلی وقت بود که به این موضوع فکر می کردم که چگونه
می توان همیشه حسی نو به زندگی داشت . حسی که هرگز
غرق در روزمرگی نشده و هرروز گویا دوباره متولد
می شود . چیزی که همیشه در زندگی به دنبال آن بودم .
رسیدن به این حس شاید نیازمند یک رهایی یکباره است .
در آن لحظه که چار چوب های ذهنی گذشته را در هم
می شکنیم و همه محدودیت هایی را که زنجیر روحمان
کرده ایم کنار می گذاریم ، در آن لحظه که دیگر هیچ
اهمیتی ندارد که دیگران چه فکری می کنند و چه می
گویند نه از آن جهت که ما می خواهیم هر کاری که دوست
داريم انجام دهیم بلکه به این دلیل که ما "ایمان" داریم
و سعی داریم با تمام تمرکز و قدرت به سوی آنچه که
شایستگی آن را داريم رهسپار شویم ....
در آن لحظه تغییر دیدگاه می دهیم نسبت به جهان هستی
،نسبت به زندگی و یا بهتر بگویم نسبت به خویشتن ،
وقتی خود را از تمام محدودیت ها و دوگانگی ها که ناشی
از تفاوت بین آنچه دیگران خواستند ما باشیم و آنچه
لیاقت آن را داشتیم جدا می کنیم – که بسان شکاف
عظیمی در روح ما ، بسان دیوارهای که بین ما و
خود ما و جهان هستی فاصله می اندازد – ما
رهاییم و آزاده و آزادگی حسیست که کهنگی
نا پذیر است.