تبليغاتX
هفت شهر عشق
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

اين تصنيف رو با صدای استاد شجريان خيلی دوست دارم

 

در خيال

 

آمده‌ام که سر نهم، عشق ترا به سر برم
ور تو بگويی ام که نی، نی شکنم، شکر برم
آمده‌ام چو عقل و جان، از همه ديده‌ها نهان
تا سوی جان و ديدگان مشعله ی نظر برم
آنکه ز زخم تير او، کوه شکاف می‌کند
پيش گشاد تير او، وای اگر سپر برم
در هوس خيال او همچو خيال گشته‌ام
وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟

اين هم تصنيف ياد ايام به ياد ايامی که در گلشن فغانی داشتيم

يادته محبوب...؟

ياد ايامي که درگلشن فغاني داشتم

در ميان لاله و گل، آشـياني داشتم

گرد آن شمع طرب مي سوختم پروانه وار
پـاي
آن سرو روان، اشکِ  روانـي داشتم

آتشم برجان ولي از شکوه لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت، ترجماني داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاک بوس درگهي
چون غبـار از شکـر، سـر بـر آسـتاني داشتم

در خزان با سرو و نسرينم، بهاري تازه بود

در زمين  با  ماه و پروين، آسماني داشتم

درد بي عشقي زجانم برده طاقت، ورنه من

داشـتم  آرام،  تــا  آرامِ   جـانـي  داشتم

بلبل طبعم «رهي» باشد زتنهايي خموش

نغمه ها  بودي  مرا، تا  همـزبـاني  داشتم

 



 

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 8:12 PM  توسط مرجان  | 

جایی شنیدم یکی گفت:"هر چه بیشر اوج بگیری

 

 برای کسانی که از پروازچیزی نمی دونن کوچک تر

 

 می شی"

 

این تو رو نباید ناراحت کنه چون تو دیگه می فهمی

 

چرا اونا تو رو کوچیک می بینن... تو به راهت

 

ایمان داشته باش و با این چیزا از پرواز خسته نشو!

 

هر چقدر آسمونی هستی سعی کن دریا دل باشی و

 

 اینم بدون اگه بخوای از"گناهی که سهم مردم ماست"

 

دلگیر بشی و درجا بزنی و نتونی ببخشی وبگذری تو

 

 هم با بقیه فرقی نداری،تو غرق در سکوت و آرامش

 

هستی باش و ببخش و بگذر تا هیچ چیز تو رو از

 

 خودت غافل نکنه ....

 

حتما داستان طوطی و بازرگان مثنوی رو شنیدی:

 

.....گفت طوطی: که او به فعلم پند داد

 

که رها کن نطق و آواز و گشاد

 

زانکه آوازت تو را در بند کرد

 

خویش او مرده پی این پند کرد

 

یعنی ای مطرب شده با عام و خاص!

 

مرده شو چون من که تا یابی خلاص

 

دانه باشی مرغکانت برچنند

 

غنچه باشی کودکانت بر چنند

 

دانه پنهان کن به کلی دام شو

 

غنچه پنهان کن گیاه بام شو

 

هر که داد او حسن خود را در فراد

 

صد قضای بد سوی او رو نهاد

 

چشم ها و خشم ها و اشک ها

 

بر سرش بارد چو آب از مشک ها

 

دشمنان او را زغیرت می درند

 

دوستان هم روزگارش می برند

.....

 

راستی اوجی که ازش حرف زدم تو هر عرصه ای

 

می تونه باشه ولی اینو بدون والا ترین اوج، آزادگی

 

و رهایی از قید و بند خویشتنه..از این تعلقات هر روزه!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 8:43 AM  توسط مرجان  | 

 

 

شاید این فرمایش مولای متقیان ،امیرالمومنین رو زیاد

 

 شنیده باشید که هر روز رو جوری شروع کنید که گویی

 

 آخرین روز عمرتونه این جمله معنایی خیلی فراتر از

 

 اونچه که ما تصورش رو می کنیم داره ، اینکه انسان

 

 با حس نزدیکی به مرگ زندگی کنه حال عجیبی به آدم

 

میده ، حال خیلی خوبی به آدم میده منتهی این حال شاید تو

 

روزای اول حال خوبی نباشه چون آدم خودشو اسیر

 

خیلی چیزا می بینه ،میبینه که هنوز بعد از سالها انگار

 

 یک روز هم زندگی نکرده وهیچ لذتی از زندگیش نبرده

 

می بینه که دست و بالش بسته ی این دنیاست ولی

 

 کوله بارش خالیه...

 

حالا این آدم اگه همینطور خودشو به مرگ نزدیک ببینه

 

 آروم آروم میبینه داره به اون آرامش و رهایی و آزادگی

 

 و وارستگی می رسه...

 

این انتظار مرگ حسی سرشار از شور و شوق و عشق

 

به زندگیست... این حس دیوانه وار زیبا و با شکوهه!!

 

این آدم با این تمرین و تلاش تازه می فهمه زندگی و عشق چیه؟

 

به نظرم این آدم می تونه یه عاشق واقعی باشه ...

 

راستی واقعا یه عاشق واقعی کیه ؟

 

"آندره ژید " تو کتاب مائده های زمینی میگه :

 

" ای جلوه هستی ذات ! کاش آن ارزش را که انتظارِ

 

نزدیک به مرگ به لحظات می بخشد را می دانستی!"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 11:36 PM  توسط مرجان  | 

 

 

 

غایت خلقت جهان پرورش انسانهاست که در برابر

 

 شدائد بر هر چه ترس و شک و تردید است غلبه

 

 کنند وحسینی شوند.

 

سید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 10:45 PM  توسط مرجان  | 

 
iCeMaN