تبليغاتX
هفت شهر عشق
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

 

 

اشتباه نکن ...

 

شب یلدا مدت هاست که آغاز شده و انگار به این زودیها قصد سر آمدن

 

ندارد و اگر من  وتو  نفهمیدیم چون به سیاهی و تاریکی عادت کرده ایم ...

 

من و تو به این ظلمت خو گرفته ایم ، من و تو در این تیرگی جان فرسا

 

خوابمان برده است... به خاطر همین دیگر انتظار هیچ روشنی و هیچ

 

زیبایی را نمی کشیم.

 

غافل از اینکه تمام زیبایی هستی به این " انتظار" است.

 

انتظار...

 

انتظار...

 

باید منتظر بود و مطمئن ...

 

اگر خوابت برد و خورشید درآمد ، روشنایی را فراموش کن

 

ولی اگر عاشقی و اهل انتظار...

 

در این شب ظلمانی  ، با من تا طلوع بیدار باش...

 

بیدار... منتظر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 8:24 PM  توسط مرجان  | 

پاسی از شب گذشته و من بیش از پیش بیقرار چیزی هستم که

 

 نیست و دل نگران چیزی که هست. چیزی که بیشتر نگرانم

 

میکند تنها ماندن این واژه هاست و ترس از بیان خیلی حرف ها

 

 و درد های دیگر که می ترسم شنونده ای نداشنه باشد...

 

محبوب جان!

 

باور کن این از خود خواهی من نیست که می خواهم شنیده شوم...

 

این رنج ها و این دلواپسی ها از ترس فقدان چیز هاییست که

 

از ترس شنیده نشدنش و بی تفاوت گذشتن نزدیک ترین ها

 

نسبت به آن ، توان بیان آن را ندارم.دلم میخواست در عمق

 

این همزبانی ها ، همدلی بود ...چیزی که بیشتر عذابم می دهد

 

 رنج عادت کردن یاران به این فقدان است.

 

محبوب جان!

 

از تو و از همه دوستان دیگر که همیشه به این وبلاگ سر

 

 می زنند و شاید تعدادشان به انگشتان دست هم نمی رسد

 

 فقط یک خواسته دارم و آن اینکه به من بگویید من در

 

 رنج و عذاب این " فقدان " تنها نیستم.

 

... این من تنها نیستم که نتوانستم به آن عادت کنم.

 

حرف ها و درد ها و نگفته ها در باب این "فقدان"

 

را می گذارم برای بعد ...اگر کسی "یاعلی" گفت....

 

بر سر آنم که گر ز دست بر آید

 

دست به کاری زنم که غصه بر آید

+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 11:47 PM  توسط مرجان  | 

چقدر از عشق بلدیم شعرهای زیبا خواندن و حرف های

 

 قشنگ زدن حتی بیشتر از هر مبحث دیگری با وجود

 

 اینکه حتی یک کلام از آن را در معنا به مفهوم واقعی

 

درک نکرده ایم برای عشق چه کردیم که انتظار معجزه

 

 داریم تا مارا غرق در لذت خویش کند؟

 

برای لایق عشق بودن باید خیلی کارها کرد

 

پیش از هر چیز باید خویشتن را یافت : بی هیچ قید

 

 وبندی،  رها و آزاد ،آزاده ! قوی و امیدوار و عاشق

 

عاشق خویشتن ، عاشقی که همه چیز خود را پذیرفته

 

 و تمام   زنجیرها و محدودیت ها را انکار کرده...

 

عشق به هر چیز و هر کس از عشق به خویشتن شروع

 

 می شود

 

باور کرده ام عشق به آن چه شایستگی آن را داریم و

 

عشق  به آنچه چه که هستیم در همین لحظه که

 

 جاریست با  تمام نیازها  و اشتباهات و کوتاهی ها

 

 آغاز گر یک عشق واقعی  حتی به  انسانی دیگر است.

 

 

باید معرفت داشت ، باید اهل مبارزه و ساختن بود،

 

 مبارزه با یاس وتسلیم... اگر یک عاشق واقعی

 

 باشیم،حتی عاشق یک مرد یا زن دیگر باید همیشه

 

 در حال خود سازی  کسب  معرفت باشیم ...

 

هر چه عمق بیشتری بیابیم مفهوم عشق را عمیق تر

 

 درک می کنیم.

 

این هیاهو واین شر وشور واین صبح تا شب باهم

 

 بودن ها  و شب تا صبح به هم فکر کردن ها ،

 

 بعد از پس زدن تمام هیجانات و احساسات زودگذر

 

 فاقد هر مفهومی در معنای  عشق است چون رکود

 

و رخوتی بیش نیست :

 

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

 

رهروی باید، جهان سوزی!نه خامی، بی غمی

 

اگر با اولین نگاه بدون هیچ شناختی عاشق شدیم و

 

 بعد هم  از عشق انتظار داشتیم تا همیشه ما را از

 

 لذت خویش سرمست کند مطمئنا شکست بزرگی

 

خواهیم خورد حتی اگر بر حسب اتفاق انتخاب

 

 درستی کرده باشیم.

 

خلاصه اینکه عشق واقعی حرکت و تلاش و ساختن

 

 است نه نشستن و به معشوق فکر کردن و غرق در

 

 اندوه دوری یا سرمست از لذت همنشینی او بودن...

 

این مبازه و این تلاش برای شناخت و این جدا شدن از

 

رخوت و بیهودگی ها ، تو را از پله کان عشق مجازی به

 

آن عشق حقیقی خواهد رساند، این خاصیت عشق است

 

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست

 

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 0:18 AM  توسط مرجان  | 

بارها از خودم پرسیده ام جایی که اولین رکن خرد

 

 انسان ها بر ادامه حیات شده است زرنگی و سیاست

 

 و دروغ ... در دنیایی که آدم ها چون دیگران را گرگ

 

میبینند ، به این نتیجه می رسند  که باید گرگ باشند و به

 

 هیچ کس رحم نکنند به هیچ کس اعتماد نکنند ، در

 

 روزگاری که اسم راستی و شرافت شده است "ساده لوحی

 

و حماقت"... جایی که همه چیز وارونه جلوه میدهد

 

نه به خاطر وارونه شدن حقایق بلکه به خاطر آلوده شدن

 

 نگاه آدم ها. ...واقعا ما برای چه زندگی میکنیم؟

 

آن زیبایی ها که برای درک آن قدم به عرصه هستی

 

 نهادیم نفرت از دیگران بود؟ زیر پا نهادن دوستی ها

 

 و یکرنگی ها برای رسیدن به زر و زور بود؟ چقدر

 

 دنبال جواب سوالهایی گشتم که جوابش معلوم بود ..

 

دنبال حقایقی که مثل روز روشن بود!

 

.باید مبازه کرد با رنج درست زیستن!

 

در جایی که همه تو را محکوم خواهند کرد به خاطر نوع

 

زیستن.

 

 حالا باور کرده ام  این دردها ، همه اسباب امتحان

 

من و توست. امتحان بندگی... از خودم می پرسیدم

 

 چرا خدا گفت جن و انس را نیافریدم مگر برای

 

بندگی؟ چه احتیاجی به این بندگی بود...

 

اصلا این " بندگی" که مثل "عشق"

 

جزء مستعمل ترین واِژه ها شده چیست؟

 

این بندگی و این فقر و این تضرع واین خشوع

 

.... این بیچارگی و گردن کجی در برابر معبود چیست؟

 

حالا جواب این سوالها را ، لا اقل در حد فهم ناچیزم

 

در یافته ام، باید مطیع بی چون و چرا بود و این تنها راه

 

درست زیستن است... باقی را فراموش کن چون تنها یک

 

شاه راه حقیقت وجود دارد و آن راهیست که دوست

 

نشانت می دهد و باقی همه بیراهه اند.

 

وقتی مصلحت می گوید که باید دروغ بگویی

 

اینجا داری امتحان میشوی... وقتی غرورت

 

می گوید که باید خودت را برای کوچک وبزرگ

 

بگیری و به هیچ کس روی خوش نشان ندهی...

 

وقتی "خود"ت با یک " استدلال " بسیار زیبا و

 

عارفانه و یک "توجیه" روشنفکرانه به این نتیجه

 

میرسی وقتی حالش نیست نماز نخوانی و هر وقت

 

حالی در خور درگاه پروردگاررا یافتی ..... وقتی

 

با شعور و درک خودت نتیجه میگیری اگر همه

 

گرگ شدند و اگر همه این طورند تو هم باید

 

این طور باشی که از قافله دنیاییها عقب نمانی

 

وقتی عقل و فهم خودت را برتر از فرمان خدا

 

دانستی... تو طعم عشق را نخواهی چشید

 

چون بندگی نکردی که:

 

عاشقان را بر سر خود حکم نیست

 

هر چه فرمان تو باشد آن کنند

 

 

شیطان بیچاره مگر چه حرف نا حسابی زد که

 

این طور از درگاه پروردگار طرد شد؟

 

فقط یک کمی " چون و چرا" کرد و این "چون

 

و چرا " یعنی " کبر و خودبینی" که بزرگترین

 

 مرض برای  صیقل دلهاست تا آیینه تجلی یار باشد.

 

"داستان موسی و خضر " داستان محک بندگیست!

 

ما داریم با این بی اعتمادی و این رنگ و ریای دنیا

 

امتحان می شویم تا ثبات ایمان و عشقمان محک شود.

 

که اگر سربلند از این مبارزه بین کبر و بندگی بیرون

 

بیاییم بزرگترین پاداش دوست نصیبمان می شود و

 

آن دلی است که آنقدراز این غل و غش و این چون و چرا

 

پاک شده که مثل آینه ، عکس دوست را نشانت میدهد

 

کسی که دلش پاک شد راه درست و غلط را نشانش

 

میدهد... راهی که  صفایش بیشتر است...

 

راهی که عشق و حالش بیشتر است...

 

باید بندگی کرد!

 

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد

 

آنکه خاک در میخانه به رخساره نرفت

 

"بندگی" یعنی از امروز نگاهت را به

 

خودت عوض کنی :

 

" ما هیچ نیستیم مگر معبری برای عبور حقیقت"

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر1385ساعت 4:22 PM  توسط مرجان  | 

                                                                                                                                                    

 

 حالیا مصلحت وقت در آن میبینم

 

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

 

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم

 

یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

 

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم

 

تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

 

سر به آادگی از خلق بر آرم چون سرو

 

گر دهد دست که دامن ز جهان در چینم

 

بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح

 

شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم

 

سینه تنگ من  بار غم او هیهات

 

مرد این بار گران نیست دل مسکینم

 

من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر

 

این متاعم که همی بینی و کمتر زینم

 

بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند

 

که مکدر شود آیینه همر آیینم

 

این همه لطایف دلنشین عوام و خواص در غزلیات خواجه

 

 شیرازاز آن روست که دیوان او درست مثل آینه ایست که هر

 

 کس احوال دل خویشتن را درآن می بیند . امروز که درباره

 

 حافظ می نویسم اگرچه هنوز هم قلمی شایسته نگارش در مورد

 

او را ندارم اما شاید نگرشی شایسته تر نسبت به او یا فته ام

 

دیروز حافظ برایم از می و مطرب و یار و دلدار می گفت و

 

امروز برایم ازخداشناسی و معرفت نفس وعشق الهی ...

 

 جای تعجب نیست چرا که خواجه شیراز، حافظ کلام خدا

 

بوده و سخنش برخاسته از کلام او و این زیباترین دلیل

 

  برای دلنشین بودن غزل های اوست.

 

و اما گلشن راز شیخ محمود شبستری

 

یادم هست که استاد الهی قمشه ای در یکی از سخرانی هایشان

 

گفتند کتابی که از کودکی انس زیادی با آن داشتند کتاب گلشن

 

راز است .در اینجا یک سری لغات و اصطلاحات عرفانی

 

 هست که آنها را از این کتاب نقل میکنم

 

امید است که این نوشته ما را یاری کند تا اشعار حافظ را آن

 

طور که در خور آنست و با دیدی روشنتر و عمیق تر بخوانیم:

 

" من قول عارفان حقیقت بدان که:

 

میخانه و شرابخانه و خمخانه باطن   عارف کامل را گویند که

 

در او از معارف و حقایق و شوق الهی بسیار است.

 

ترسا پیر روحانی را گویند که از صفات ضمیمه و نفس اماره

 

تبدیل یافته باشد ،متصف به صفات حمیده شده باشد.

 

ترسابچه وارد غیبی را گویند که از عالم معنی بر دل سالک فرو

 

آید

 

بت تجلی شاهد معنا را گویند که در صفت ، ماورای صفت بر

 

دل سالک   ظاهر شود

 

دیر و خرابات معلم ربانی کامل را گویند

 

ساغر و پیمانه شیئی را کویند که در او مشاهده انوار معانی کنند

 

زنار علامت یکرنگی و یکرنگ شدن در دین و متابعت در راه

 

 یقین

 

گبر و کافر کیش کسی را گویند که یکدل و یکجهت شده باشد و

 

روی از ما سوی الله بر تافته باشد و در سرای نیستی جای یافته

 

باشد

 

می ذوقی را کویند که از دل سالک بر آید که او را خوشحال

 

خوشوقت سازد