چیزی که بیش از هر چیز حال آدم را به جا می آورد یک خلوت است؛
خلوتی که آدم فکر کند به خودش و گریز از این "خود" و به پرهیز و دل
کندن از خیلی چیزها و وارستن... به رها شدن از خیلی چیزها که دست
و پای روح را بسته اند و جلوی پروازش را گرفته اند ، چیزی که بیش از
هر چیز به آن نیاز دارم جذبه یک عشق است.
آدم تا جذبه یک عشق ویک مراد در زندگیش نباشد نمی تواند از این دنیا
با تمام پستی هایش دل بکند و یک راهروی واقعی باشد، برای دستیابی
به آن اوج و به آن نهایت و به آن ربوبیت باید از عبودیت گذشت و برای
رسیدن به عبودیت باید مطیع بود ، باید اطاعت کرد، این مرحله همان
"شریعتی" است که می گویم، همان شریعتی که پله های طریقت است،
یک وسیله است، هدف نیست ، نباید در آن گیر افتاد و برای اینکه بتوان
به این مرحله رسید باید عاشق بود، باید مجذوب یک جذبه الهی بود و
آیینه انعکاس انوار عشق... و برای عاشق بودن باید دنبال معرفت بود ...
معرفت را باید در این خلوت و انزوا جستجو کرد...
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد...